...
اینجا هست برای ثبت لحظه های ریز و درشتی که با هر یک به گونه ای زندگی کرده ام، لحظه هایی که هر یک رنج ها و شادی هایی را یادآورند. هر چند بر این باورم که رنج های عظیم و شادی های بی پایان را در جایی جز درون خود نمی توان جای داد، و همین طور هیچ لحظه ای را نمی توان به لحظه هایی که در پیش داریم و به آنان که از سر گذرانده ایم تعمیم داد. ولی شاید بتوان همین اندک لحظه ها را دست مایه ای قرار داد تا که این راه را آسوده تر و امیدوارانه تر به پایان رساند.
Monday, January 18, 2010
همیشه یکی هست که دیگری رو لایق چیزی که داره، و یا به دست آورده نمی دونه،
و همیشه اون دیگری خودش رو محق ترین شخص برای داشتن اون چیز می دونه.
Wednesday, October 28, 2009
یه زمانی وقتی که می شنیدم یکی که خارج از ایرانه می خواد برگرده و دنبال کار مناسب خودش می گرده، می گفتم خدا شفاش بده، خوشی زده زیر دلش! الان که اومدم اینجا می گم: خوش به حال اونایی که می تونن برگردن!
کلن نسل دربدری هستیم، دیگر نه خانه پدری جای آرام و قرار گرفتن است، نه هیچ جای دیگر دنیا خانه پدری می شود ...
نه مشکل با یک وبلاگ و دو وبلاگ و اینها حل نمی شود ... حاشیه روزنامه ها هم لازم است، که باد ببرتشان، که پی اشان گرفته نشود، که فقط جاری شوند کلمات و بعد از آن بروند که رفته باشند ...
Saturday, October 10, 2009
Friday, July 24, 2009
بخشی در درون من بغض دارد ...
بخشی در درون من از وجد سر از پا نمی شناسد ...
بخشی در درون من در عجب است از شوخی ها و جدی های این روزگار لامروت ...
Monday, July 20, 2009
به طرز ناخوشایندی حس می کنم دیگر اینجا نمی توان نوشت، راحت ...
Sunday, June 28, 2009
هق هق تن را شنیده ای تا به حال؟!
همانست الان ...
Friday, June 26, 2009
نخون اینارو ... جان من نخون ...


من بغض دارم، بغض، ... اون صداها، اون ضجه ها، بد جایی بردند منو، خیلی بد ... از تحمل من خارجه ..
من گند زدم، می دونم ... راه حلی نمی بینم براش ...
من حالم وخیم است، همین الان را می گویم دقیقا ...
نخون جان من، نخون عزیز جان، من اگه بلاگ دیگه ای داشتم که می دونستم یه نفر حداقل می خونه اونجا رو، اینجا نمی نوشتم که بخوامت نخونی...نخون ...
من سرم از درد دارد می ترکد، گلویم از بغض..
من ظرفیتم کم شده است ...
من...
من..
من.
Thursday, June 25, 2009
از نظر کوندرا «وقتی فردی آنقدر ضعیف می‌شود که به فرد ضعیف بی‌حرمتی می‌کند، فرد ضعیف باید به راستی خود را قوی بداند و او را ترک کند.» آیا این جملات بود که به کوندرا مجوز مهاجرت داد؟ آیا او دریافت که باید آنقدر قوی باشد که بتواند از وطن ضعیف شده‌ی خود دل بکند؟

[+]
Monday, June 22, 2009
می دونی خوبی این دنیای مجازی چیه؟! اینکه تنها اون چند خط نوشتست که رد و بدل می شه، که نمی بینه بغضتو، گریه کردنتو...نمی شنوه لرزیدن صداتو ... خوبه...
وطن پرنده سر در خون ... وطن ... وطن ...

که داغ وطنی را، هموطنانی را بر سینه همگان گذاشتند ...

ملت صبر ایوب ندارد.
Sunday, June 21, 2009
و من از اون روزی می ترسم که دیگر کسی تاب نیاورد،
که دیگر ببریم ...
کی این داغ ها فرو می نشینند؟
تا کی چشم ها از هم می گریزند؟
تا کی کینه و نفرت ها را می توان خورد؟

تا کی دوام می آوریم؟

داغم... چشمانم، تنم داغ است ... داغ دار است ...
آها! اینو یادم رفت:

اون پدر سوخته امروز، اصل جنس بود ... اصل اصل ...

و
"همراه شو عزیز" که از عصر در گوش منه.
همم...

چه کردند با ما؟! چقدر طول می کشد تا حافظه ها، دیده ها، پریشانی ها آرام شوند و این روزها رو مکتوب کنند، کنیم؟ ... چه بد کردند با ما ... و ما، که همگی مان ایمان داریم به رسیدن آن روزی که باید ...

و علیرضا و تنبور و رستاران و کتابخانه اصفهانش و آن دست نوشته هاش، فقط می آیند جلوی چشمان من این روزها ... که حبس شدیم این روزها ...
که بنویسیمشان ... این روزهامان را می گویم ...



پ.ن: بدون ادیت.


شب به خیر،
همچنان همان 30 ام خرداد هزار و سیصد و هشتاد و هشت، حوالی 3 بامداد
نشد اینو ننوشته بخوابم:

"آخر تو خودت چندین سال پیش، وقتی اولین‌بار به دیدارم آمدی، به من گفتی بچه‌جان درک کردن چیز‌ها باعث تسکین عذاب آن‌ها نمی‌شود"


رفتم دیگر ...