...
اینجا هست برای ثبت لحظه های ریز و درشتی که با هر یک به گونه ای زندگی کرده ام، لحظه هایی که هر یک رنج ها و شادی هایی را یادآورند. هر چند بر این باورم که رنج های عظیم و شادی های بی پایان را در جایی جز درون خود نمی توان جای داد، و همین طور هیچ لحظه ای را نمی توان به لحظه هایی که در پیش داریم و به آنان که از سر گذرانده ایم تعمیم داد. ولی شاید بتوان همین اندک لحظه ها را دست مایه ای قرار داد تا که این راه را آسوده تر و امیدوارانه تر به پایان رساند.
Wednesday, January 16, 2008
1-"مرز
یعنی وسوسه ی گذشتن
گذشتن یعنی پیامد بازنگشتن
بازنگشتن یعنی از دست دادن
بر جای گذاشتن
و این چنین است که بر سر هر مرز گامی سرشار آشفتگی و پریشانی معلق می ماند
فاصله ی عملی بین زیستن و تجریدی بودن به مبهمی مرز میان خیال و واقعیت است
اما مرزی هست
و مرزنشینان ناگزیر از گذشتن"
(یادم نیست کی کجا خونده بودمش)

2- انقدر این مدت هر لحظه یه حس متفاوت و کاملا متناقض با لحظه ی قبلی دارم که نمی دونم دیگه کجای ذهن کجا می ره و می خواد چیکار کنه ... مردیم از تناقض!

3- نمی دونم چرا هوس کردم یکم بیانیه بدم ... :دی ، راجع به اینکه چرا ماها مدت های مدیدی با خانواده هامون زندگی می کنیم... یعنی چراش معلومه ها! یعنی نه واسه کوچکترها و نه واسه بزرگترها خیلی تعریف نشده، از طرف دیگه واسه کسی که تعریف شده هم امکان مالیش فراهم نیست، اما خوب واقعا تفاوت عظیمی هست بین کسی که از سن 17-18 به بعد خودش تنها زندگی می کنه، و کسی که تا ازدواج نکرده با خانواده اش، بعدش هم با همسر گرامش! می دونی از یه جمعی پرت می شه به یه جمع دیگه! هیچ وقت فرد تنها خودش و زندگیش رو به طور مجزا، قبل از اینکه دوباره پرت بشه تو یه جمع دیگه تجربه نمی کنه! می دونم آدم اصولا از تنها بودن خوشش نمیاد اما این با اون فرق داره! این فقط یه دایره شخصی رو توسط تنها خودت تعریف کردنه! کسی که از 17-18 سالگی تنها زندگی کنه کلی چیزای اقتصادی و اینا یاد می گیره ... می فهمه واقعا چقدر پول دلش می خواد تو زندگیش، چقدر حال داره براش تلاش کنه و اینا ... بعد دستش میاد که زندگیش رو مدیریت کنه... و مهمترین اثرش به نظر من اینه که می فهمه می خواد چیکار کنه تو زندگیش، می دونی، نه اینکه آدم همینجوری نفهمه ها، ولی اون جوری سریع تر پیش میره، تو وقتی با خانوادت زندگی می کنی بخشی از اوقات بیکاریت با اونا می گذره، مثلا می دونه بری خونه خانواده هستن که باهاشون ناهار بخوری، ولی وقتی تنها باشی مجبور می شی انتخاب کنی که دوست داری تنها ناهار بخوری یا با فلانی یا با فلانی، حالا این خیلی مثال پیش پا افتاده ای بود، اما این یعنی تا ریزترین چیزها و روزمرگی هات هم ناجور اثر داره، می دونی مجبور می شی یه سری چیزها رو واسه خودت دسته بندی کنی، یه سری چیزها رو خوب و بد کنی، ممکن یکی به این برسه که مثلا با هرکسی ناهار بخوره براش فرقی نمی کنه، اما اونجوری آگاهانه رسیده بهش نه جبری، یا مثلا وقتی تو جمع خونواده زندگی می کنی، کلی از وقتت در ارتباط با اونها می ره، ولی وقتی تنهایی مجبور می شی که یه جوری پرش کنی که باز مجبور می شی یه سری کار رو از یه مجموعه بزرگی انتخاب کنی، می دونی یاد می گیری که انتخاب کنی، بعد کمتر پشیمون می شی، با همت تر رو کارت (حالا هر چی می خواد باشه) وقت می گذاری، و الی آخر... نمی گم خانواده بده یا مثلا این وقتی که باهاشون مصرف می شه بده هااا، ممکن یکی جدا زندگی کنه ولی کلی وقتش بازم با خانوادش باشه، اما اونجوری انتخاب کرده، می دونه خودش خواسته، و ... منم از آدمایی ام که با خانوادم خیلی خوبم، مشکلی ندارم باهاشون، راحتم تو خونه، اما بازم می گم، آدم تا مجبور نشه انتخاب نمی کنه! آدم تا تنها نشه فردیتش رشد نمی کنه، مجال بروز پیدا نمی کنه، آدم تا وقتی پشتش به جمع گرم باشه، مگه بیکاره که به این چیزا فکر کنه، خوش می گذرونه دیگه، مثلا یکی دیگه از فواید تنهایی اینکه آدما یک کمی از قد بودنشون کاسته میشه، یعنی می دونه که باید چند نفری رو برا خودش نگه داره، و از این حرفا، می دونی این تنها بودنه با از خانواده گسستن و به دوستان پیوستن فرق داره ... می دونی با خانواده که تمام مدت هستی این انتخاب خیلی وقتها همین طوری هی به تعویق می افته ...

4- دل عقلم به حال دلم می سوزد که اینچنین به مسلخ کشانده امش! اما فعلا مدتی قدرت را می دهیم دست عقل! تا ببینیم چه می شود و کجا می بردمان!

5- "می خواهم خواب اقاقیا ها را بمیرم"

6- چه زمستون سردیه!
2 Comments:
Blogger . said...
آره لامصب خیلی کارش درسته.

Anonymous Anonymous said...
این بیانیه‌ات خیلی جالب بودا! بعنی من شخصاً تابحال به این مورد خاص فکر نکرده‌بودم، ولی این "مجبور بودن به انتخاب بین چیزها" چیزیه که باهاش موافقم، یعنی برای خودم زیاد پیش می‌آد که از این که چیزها من رو وادار می‌کنن، و من لازم نیست انتخابی انجام بدم؛ خوش‌حالم در عین حال که می‌دونم شاید خیلی خوب نباشه. حرفم معلوم بود؟