...
اینجا هست برای ثبت لحظه های ریز و درشتی که با هر یک به گونه ای زندگی کرده ام، لحظه هایی که هر یک رنج ها و شادی هایی را یادآورند. هر چند بر این باورم که رنج های عظیم و شادی های بی پایان را در جایی جز درون خود نمی توان جای داد، و همین طور هیچ لحظه ای را نمی توان به لحظه هایی که در پیش داریم و به آنان که از سر گذرانده ایم تعمیم داد. ولی شاید بتوان همین اندک لحظه ها را دست مایه ای قرار داد تا که این راه را آسوده تر و امیدوارانه تر به پایان رساند.
Tuesday, January 08, 2008
هیچ دقت کرده ای، چیزهای نامفهومی دارد خفه مان می کند!
تا آنجا که دیگر در پی درستی و نادرستی اشان،
در پی راهی که آنها را سوار داشته، و ... نیستیم!
دیگر دوست نداشتنم از جانب تو،
آنقدر اذیتم نمی کند،
تا نبودن و نگذاشتن دوست داشتنت،
از جانب من!

بند کفش هایم را محکم بسته ام،
که بروم!
بازم اگر خواستی،
می مانم،
اما دیگر منتظرت نمی نشینم!
از اینجا به بعد را می روم که بدوم!


"خیالش لطف های بیکران کرد"


2 Comments:
Anonymous Anonymous said...
شب تنهاییم در قصد جان بود
خیالش لطف های بیکران کرد
...
doos daram ino...:)

Anonymous Anonymous said...
کاش اندکی هم ...